رادین رادین ، تا این لحظه: 14 سال و 6 ماه و 5 روز سن داره

روزهای زندگی رادین کوچولو

جمعه 22 اردیبهشت 1391 (جشن حمام ده رادین)

**جشن حمام ده رادین** امروز برای رادینم جشن حمام ده گرفتم هم برای اینکه همه ی فامیل بیان و رادین و ببینن و برن هم اینکه اینطوری دیگه من خودم راحت تر بودم...همه ی مبل هارو جمع کردم و صندلی گرفتم و میوه و شیرینی و همه چیز اماده بودو 4 به بعد بود که مهمونها همه امدن... تورو دادم دست مامانی نسیمه و ریحانه که یه وقت دست به دستت نکنن عزیزم...دوست نداشتنم کلافه بشی...توی بیشتر مهمونی منو رادین توی اتاق بودیم و رادین داشت شیر میخورد همه چیز عالی بودو خیلی خوش گذشت..رادین کادوهای زیادی گرفت کلی لباس و عروسک و  خیلی چیزهای دیگه..از همه مهمتر کادوهای خاله ها و عمه هات بود ...حالا میگم چیا کادو گرفتی عزیزم... مامانی زهره : یه گردنبندو پلاک ...
3 مهر 1391

پنجشنبه 21 اردیبهشت 1391 (شناسنامه رادین)

**شناسنامه رادین**   سلام رادین قشنگم...پسر شیطون مامان ...بابایی امروز شناسنامه ات و گرفتو اسم تو دیگه شد رادین شقاقی....فقط امیدوارم از اسمت راضی باشی عزیزم... منو بابایی خیلی دوستت داریم... رادین شقاقی
3 مهر 1391

جمعه 15 اردیبهشت 1391 (افتادن بند ناف و ازمایش زردی رادین)

**آزمایش زردی رادین** **افتادن بند ناف رادین**   صبح حدودای ساعت 6 که داشتم پنپرز رادین و عوض میکردم دیدم که بند نافش افتاد...خیلی خوشحالشدم...اخه به هر حال هر چیم باشه رادین و اذیت میکرد دیگه...کار حمام دیروزه...نرمش کرده و افتاده..... رادینم همه چیزش عالی بود اما چون کوچولو بودو فکش جون نداشت دقیقا نیم ساعت به نیم ساعت شیر میخورد...به حدی خسته شده بودم اما کاری ام از دستم بر نمیومد...زیر چشمام گود افتاده بود چون توی این مدت یه خواب درست و کامل یه ساعته نداشتم...بعضی وقتا اینقدر خسته میشدم میخواستم گریه کنم...حتی توی این مدت یه غذای درست و حسابی نخورده بودم چون یا باید به رادین شیر میدادم یا میخوابوندمش....اینش خیلی منو خست...
3 مهر 1391

سه شنبه 26 اردیبهشت 1391 (خانه بهداشت)

**خانه بهداشت**   امروز بردمت خانه بهداشت و برات تشکیل پرونده دادم عزیزم... برات قطره آد هم داد که باید از امروز بهت بدم عزیزم.... وزن :4 کیلو قد: 52 سانتیمتر مامانی خوب داری بزگ میشی ا...دوستت دارم عشقم.
3 مهر 1391

شنبه 23 اردیبهشت 1391 (جشن عقد عمه سمانه)

**اولین جشن عقد** سلام رادین قشنگم...خوبی مامانی گلم...دیگه داری برای خودت مردی میشی ا پسر نازم...امروز جشن عقد عمه سمانه ات و تو اولین جشنیه که بهش دعوت شدی عزیز دلم.... رادین مامان همه میگن تو بیشتر از همه شبیه باباتی...فقط چشمات و مدل دستو پاهات مال منه....از بینی به پایینتم مال بابا طوفانته...خوبه دیگه مساوی تقسیم کردی عزیزم....   ...
3 مهر 1391

سه شنبه 2 خرداد 1391 (ختنه رادین)

**ختنه رادین**   امروز بد ترین روز زندگی منو بابایی بود عزیزم...اصلا راضی به این کار نبودیم اما مجبور بودیم که این کارو انجام بدیم... امروز باید تورو میبردیم برای ختنه عزیزم...یعنی بدترین چیز ممکن عزیزم....واقعا متاسفم عسل مامانی... با بابایی رفتیم بیمارستان لاله... همون جایی که به دنیا آمدی عسل مامانی...حالا باید این ختنه ی لعنتی و هم تحمل میکردم....پرستار تورو از من گرفت و برد توی اتاق عمل اورژانس...دل تو دلم نبود...میخواستم اجازه ندم که ببرنت اما...چاره چی بود عزیزم...باباتم اصلا راضی نیودو اعصاب اون از من خیلی خراب تر بود....یه چند دقیقه بعد صدای گریهات و میشنیدم....چه لحظه های بدی بود عزیزم...کاش این کارو نمیکردم...پشیمون ش...
3 مهر 1391

یکشنبه 31 اردیبهشت 1391 (ازمایش زردی دوباره رادین)

**آزمایش زردی دوباره**   سلام عروسک قشنگم...امروز باید دوباره می بردمت برای ازمایش زردی که بدونیم زردیت امده پایین یا نه.... الهی بمیرم برات وقتی دکتر داشت سوزن و میزد به دستت تو خواب بودی که یهو چشماتو باز کردی و یه گریه کردی...اما تا من بقلت کردم سریع گریه ات تمام شد...ماشالله برای خودت یه پسر شجاعی مامانی...آفرین به پسر قوی و گلم.... جواب و که گرفتیم زردیت امده بود روی 9 و دکتر گفت که خیلی خوبه و مشکلی نداره....پسری...خیلی میخوامت مامانی.... ...
3 مهر 1391